تبليغاتX
دست نوشته یک دختر19ساله


دست نوشته یک دختر19ساله

خدایا وحشت تنهاییم کشت کسی با قصه من اشنا نیست



از یه جایی باید شروع کرد......

 میرم تا یه چیز هایی رو مثل قبل کنم.......

برام دعا کنید......

بیربط:......

نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 13 توسط سمیرا |

 

دلم دو تا چشم سیاه میخواد.....با مژهای کم پشت.....زل بزنه تو چشم هام....منم سنگینی نگاهشو به جون بخرم.....

دوست دارم سیاهی چشم هاش از سفیدی چشم هاش بیشتر باشه.....

دلم شونه های محکم میخواد.....سرم و بزارم روش....نرم باشه....

دلم دوتا دست میخواد......دو تادست بزرگ با انگشت های بلند.......رگ هاش بیرون زده باشه ...انگشت سبابم رو فشار بدم رو رگ هاش.....باهاشون بازی کنم......بعد کف دستم بزارم پشت دستش....یواشکی انگشت هامو لای انگشت هاش جا بدم و.....وقتی می خوام دست مو از دستش بکشم......انگشت هاش شو به هم گره کنه.....نزاره که برم......

دلم می خواد فقط همین!!!

بی ربط:یکی پیدا شده مثل منه!..........اون اینده مه ؟؟

بی ربط:سرکلاس تنظیم.......استاد تعریف جمعیت بی سواد رو در جهان سوم و کشور های در حال توسعه می پرسه؟......یه دانشجو از اون وسط......استاد یعنی کسایی که نتونن بچه دار بشن!!!

بی ربط:پسر بچه با سماجت دست پدرشو به سمت قفسه وسایل پیشگیری میکشونه و داد میزنه :این جا مدل هاش زیاده از این ادامس ها میخوام بابا با طعم هندوووونه!!!......

 

نوشته شده در جمعه هشتم آبان 1388ساعت 15 توسط سمیرا | |

بر من ببخش ....ان زمان که باید احساس  خود را باور میکردم  ........تردید کردم.... ایینه نبودی..... ایینه نوعی پاکی زیرکانه دارد......نمی دانم از کدر بودن من بود.....پاکیت را باور نکردم....... شیشه ای بودی....باور نداشتم هنوزهم می توان شیشه بود.....شفاف وساده..... بی ترک و بی غبار!!!

ان زمان باید باورم میشد دیگر دخترکی خالی از احساس نیستم......این شور و گرما واحساس.....همان است که سال ها فقط از دور اوازش را شنیده بودم...... همان است که در قصه ها وصفش را خوانده بودم ......... چه خوش بود از دور..........دیگر زمان ان فرا رسیده بود تا طرحی نو بزنم.....اما.....ناتوان بودم.....نابلد بودم.....شاید باید مانند اولین گام های سست زندگیم ...که مادرم دستم را به گرمی می گرفت...... کسی دستم را میگرفت.....راه رسمش را نشانم میداد..... تو.....تو باید دستم را میگرفتی......اما افسوس که من در گرفتن دستت هم ناتوان بودم..........

عادت کرده ام با عدد ها زندگی کنم.......برای امدنت عدد می خواستم .....به من عدد بده.....قسم میخورم من در انتظارت نبودم..وهمیشه بهترین اتفاقات زمانی می افتد که تو در انتظارش نیستی...... همیشه احساسم این بودفاصله هاست میان من وتو...اما نزدیک بودی تو........تویی که هیچ تصویری در ذهنم از تو نداشتم اما با امدنت همه چیز شکل گرفت....... افسوس زمانی به یقین رسیدم که دیگر.....راست میگفت زود دیر می شود.......گله ای نیست ...... روزگارمیگذرد...مثل امروز من که فردای دیروزم بود...........

بعد از ان نماز.....بعدازان بغض فرو خورده.... جوابم را به رسم همیشه از ان بالا نشین خواستم.... تو بی خبراز همه جا وهمه کس حتی من!..... ناخواسته.......در همان شب....که باز هم در انتظارت نبودم.....جوابم را دادی.......خونسرد گفتی:فراموشی همه فراموش میکنند..... بی انکه بفهمی فهمیدم....... من هم نتوانستم در شیشه وجودت اثری به جای بگذارم.......و هر انچه هم اکنون  داری ته مانده ای از احساسات گذشته است که من با ولعی وصف ناپذیرجمع میکنم....بیم ان دارم که قطره ای از ان احساس پاکت از  میان دستانم بر زمین بی افتد......سهم دیگری شود.......

 حقیقتا چه شد؟ .....بر من چه شد که این گونه براشفته ام ؟؟....نه تاب ماندن دارم نه طاقت رفتن......بر سر دخترک قصه چه امد که این گونه در تار تنهایی خود تنیده....گله من از ان بالا نشین است...... چرا؟.....چرا؟......وقتی ماندنی در کار نبود....... امدن چه مفهومی داشت؟......زمان ....همان عددها.....گفتم من با عدد ها زندگی میکنم......میگذرند ومن هنوز در اندیشه انم .....روزگار معلم سخت گیری اول ا متحان میکند وبعد درس میدهد......و این شاید قسمتی از ان قسمت انسان ها باشد......و این بود قسمت  من از قسمت قسمت شده ات بین انسان ها......

 

بیربط:استاد بود گفتم هیز مجرد قاطی بی سواد......باهاش دعوام شد امروز.........یه روزی باید انگشت تو چشمش کنم.....وای متنفرم ازش...

بیربط:تا حالا  وبلاگی نرفتم یا پستی نذاشتم که بگم نظر بدین......اما دوست دارم این پست بدونم چه جوریه؟؟.....برام مهمه خیلی!!

بیربط:۶تا لیوان اب جوش روم خالی شد......دلتون نخواد سوختم!!!!!

نوشته شده در دوشنبه چهارم آبان 1388ساعت 22 توسط سمیرا | |

برای رسیدن بهش باید از ارزش هایی که بهشون اعتقاد دارم بگذرم......خیلی بهش فکر کردم ......من این باور ها رو اسون بدست نیاوردم.....من کسی نداشتم که بهم یاد بده.......من برای این باور ها خیلی حرف ها رو تحمل کردم .......با خیلی ها در افتادم.......اخرحرف همشونم این شد......تو هم میشی مثل بقیه.....اینو بهت قول میدم......اولش فکر کردم دیدی سمیرا تو هم شدی مثل بقیه؟؟.....دیدی همش حرف بود!!....دیدی وقتی پای عمل بیاد وسط تو هم کم میاری....همش یه مشت حرف بود که به خورد مردم میدادی...اما الان من ادمی نیستم که ارزش هامو بی ارزش کنم........نه!!.....یعنی من نمی تونم.....من با این ارزش ها......بزرگ شدم.....یه چیز هایی باید تو وجود ادم ها باشه( نمیگم خوبه یا بد) که بتونن ارزشش هاشون بزارن زیر پا که تو من نیست!!...من ...من....اگه روی این ها پا بزارم پس بعد این .....جواب خودم چی بدم هان؟.......تازه اگرم روش پا بزارم .....نمی دونم....اما ای کاش ارزششو داشتی ارزش ها مو بی ارزش کنم.......

بیربط:بابام منو بعد مدت ها دختر کوچولو صدا کرد......چه حس خوبی بود...!!

بیربط:با استاد بی سواد. مجرد . هیز. قاطی. باید چیکار کرد؟؟؟......کمک.....کمک.....

بیربط:بعضی ها به طور ذاتی هیچ وقت عاشق نمیشن......جدی میگم....البته بالعکسشم هست....بعضی ها شبانه روزی در حال عاشق شدن هستن....!!!

نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت 19 توسط سمیرا | |

مثل بچه ها میترسم .....از تاریکی ...از تنهایی دونفرمون...از اون همه ادمی که دور برمونن .....از نگاه مردم به دو تا دختر تنها تو خودتم ترسیدی.... اما میخوای ارومم کنی ....باورم نمیشه ...کسی که تا همین 2ساعت پیش دوستم بود....حالا اینجا تو این شرایط...من داره به یه غریبه ترجیح میده...نمی دونم چه قدر برات مهم اون غریبه اما  ..... تو وجود من چی دیده که همیچن فکر کردی که من از اون دختر .....تو باید تا الان میفهمیدی که من اگه قرار بود با اون غریبه از این مدل اشنایی ها داشته باشم خیلی قبل تر از تو....تو همین فکر هام ....چشم هام داغ شده.....دوست دارم گریه کنم...... به چی؟؟؟؟به خاطر دوستی که منو داره به خاطر یه غریبه تحت فشار میزاره؟؟؟....نمیزاره هلیا.....حرف میزنه......یادم نمیاد چی میگه.....اما بغضم نگهش میدارم....خدا رو شکر.....غریبه رو میبنیمش.....تو کل راه به این فکر میکنم که الان راجع به ما چی فکر میکنه؟؟؟احساس میکنم حضورمون خیلی براش سنگینه سکوت کامل ....دوباره یکی دیگه زنگ میزنه......میگه ناراحتم شده که چرا باهاش این جوری حرف زدیم؟؟...دوتامونم طاقت نمیاریم از غریبه میپرسیم که از این که مزاحمش شدیم ناراحت؟.....نه میگه...حتی به ظاهرم که شده....مهربون تر میشه....احساس مسولیت میکنه.....من به این فکر میکنم غریبه یا دوستم؟؟؟... مهم مدت دوستی نیست مهم عمق دوستی.....غریبه به خاطر ما نمیره .....ما به خاطر اون نمیریم ... من باز به این فکر میکنم که بقیه رو دیدم.... از دوستی تو بگم تو اون شب ......یا از دوستی غریبه؟؟.....چه قدر با هم فرق میکرد؟!!

بیربط:تشکر ویژه از خواهر هلیا و برادر سوپرمن.....

بیربط:خیلی ترسو هستم

بیربط:خدایا شکرت.....بابت همه چیز.....

بیربط:چرا باید به خاطر امنیتت همیشه یه پسر همراهت باشه.....خوب معلوم .....به جرم دختر بودن!!!!

بیربط:راست میگن ادم هارو میشه تو روزهای سخت شناخت....منم شناختم!!

نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388ساعت 18 توسط سمیرا | |


Design By : Night Skin