دست نوشته یک دختر19ساله
خدایا وحشت تنهاییم کشت کسی با قصه من اشنا نیست
میرم تا یه چیز هایی رو مثل قبل کنم....... برام دعا کنید...... بیربط:...... دلم دو تا چشم سیاه میخواد.....با مژهای کم پشت.....زل بزنه تو چشم هام....منم سنگینی نگاهشو به جون بخرم..... دوست دارم سیاهی چشم هاش از سفیدی چشم هاش بیشتر باشه..... دلم شونه های محکم میخواد.....سرم و بزارم روش....نرم باشه.... دلم دوتا دست میخواد......دو تادست بزرگ با انگشت های بلند.......رگ هاش بیرون زده باشه ...انگشت سبابم رو فشار بدم رو رگ هاش.....باهاشون بازی کنم......بعد کف دستم بزارم پشت دستش....یواشکی انگشت هامو لای انگشت هاش جا بدم و.....وقتی می خوام دست مو از دستش بکشم......انگشت هاش شو به هم گره کنه.....نزاره که برم...... دلم می خواد فقط همین!!! بی ربط:یکی پیدا شده مثل منه!..........اون اینده مه ؟؟ بی ربط:سرکلاس تنظیم.......استاد تعریف جمعیت بی سواد رو در جهان سوم و کشور های در حال توسعه می پرسه؟......یه دانشجو از اون وسط......استاد یعنی کسایی که نتونن بچه دار بشن!!! بی ربط:پسر بچه با سماجت دست پدرشو به سمت قفسه وسایل پیشگیری میکشونه و داد میزنه :این جا مدل هاش زیاده از این ادامس ها میخوام بابا با طعم هندوووونه!!!...... ان زمان باید باورم میشد دیگر دخترکی خالی از احساس نیستم......این شور و گرما واحساس.....همان است که سال ها فقط از دور اوازش را شنیده بودم...... همان است که در قصه ها وصفش را خوانده بودم ......... چه خوش بود از دور..........دیگر زمان ان فرا رسیده بود تا طرحی نو بزنم.....اما.....ناتوان بودم.....نابلد بودم.....شاید باید مانند اولین گام های سست زندگیم ...که مادرم دستم را به گرمی می گرفت...... کسی دستم را میگرفت.....راه رسمش را نشانم میداد..... تو.....تو باید دستم را میگرفتی......اما افسوس که من در گرفتن دستت هم ناتوان بودم.......... عادت کرده ام با عدد ها زندگی کنم.......برای امدنت عدد می خواستم .....به من عدد بده.....قسم میخورم من در انتظارت نبودم..وهمیشه بهترین اتفاقات زمانی می افتد که تو در انتظارش نیستی...... همیشه احساسم این بودفاصله هاست میان من وتو...اما نزدیک بودی تو........تویی که هیچ تصویری در ذهنم از تو نداشتم اما با امدنت همه چیز شکل گرفت....... افسوس زمانی به یقین رسیدم که دیگر.....راست میگفت زود دیر می شود.......گله ای نیست ...... روزگارمیگذرد...مثل امروز من که فردای دیروزم بود........... بعد از ان نماز.....بعدازان بغض فرو خورده.... جوابم را به رسم همیشه از ان بالا نشین خواستم.... تو بی خبراز همه جا وهمه کس حتی من!..... ناخواسته.......در همان شب....که باز هم در انتظارت نبودم.....جوابم را دادی.......خونسرد گفتی:فراموشی همه فراموش میکنند..... بی انکه بفهمی فهمیدم....... من هم نتوانستم در شیشه وجودت اثری به جای بگذارم.......و هر انچه هم اکنون داری ته مانده ای از احساسات گذشته است که من با ولعی وصف ناپذیرجمع میکنم....بیم ان دارم که قطره ای از ان احساس پاکت از میان دستانم بر زمین بی افتد......سهم دیگری شود....... حقیقتا چه شد؟ .....بر من چه شد که این گونه براشفته ام ؟؟....نه تاب ماندن دارم نه طاقت رفتن......بر سر دخترک قصه چه امد که این گونه در تار تنهایی خود تنیده....گله من از ان بالا نشین است...... چرا؟.....چرا؟......وقتی ماندنی در کار نبود....... امدن چه مفهومی داشت؟......زمان ....همان عددها.....گفتم من با عدد ها زندگی میکنم......میگذرند ومن هنوز در اندیشه انم .....روزگار معلم سخت گیری اول ا متحان میکند وبعد درس میدهد......و این شاید قسمتی از ان قسمت انسان ها باشد......و این بود قسمت من از قسمت قسمت شده ات بین انسان ها...... بیربط:استاد بود گفتم هیز مجرد قاطی بی سواد......باهاش دعوام شد امروز.........یه روزی باید انگشت تو چشمش کنم.....وای متنفرم ازش... بیربط:تا حالا وبلاگی نرفتم یا پستی نذاشتم که بگم نظر بدین......اما دوست دارم این پست بدونم چه جوریه؟؟.....برام مهمه خیلی!! بیربط:۶تا لیوان اب جوش روم خالی شد......دلتون نخواد سوختم!!!!! بیربط:بابام منو بعد مدت ها دختر کوچولو صدا کرد......چه حس خوبی بود...!! بیربط:با استاد بی سواد. مجرد . هیز. قاطی. باید چیکار کرد؟؟؟......کمک.....کمک..... بیربط:بعضی ها به طور ذاتی هیچ وقت عاشق نمیشن......جدی میگم....البته بالعکسشم هست....بعضی ها شبانه روزی در حال عاشق شدن هستن....!!! بیربط:تشکر ویژه از خواهر هلیا و برادر سوپرمن..... بیربط:خیلی ترسو هستم بیربط:خدایا شکرت.....بابت همه چیز..... بیربط:چرا باید به خاطر امنیتت همیشه یه پسر همراهت باشه.....خوب معلوم .....به جرم دختر بودن!!!! بیربط:راست میگن ادم هارو میشه تو روزهای سخت شناخت....منم شناختم!!
| Design By : Night Skin |


