تبليغاتX
دست نوشته یک دختر19ساله


دست نوشته یک دختر19ساله

خدایا وحشت تنهاییم کشت کسی با قصه من اشنا نیست



تو جمع بودم اما تو دنیای خودم سیر میکردم .....خنده های از سر..... نمی دونم شاید اجبار.....دوست نداشتم جمع شون با ناراحتی خودم به هم بزنم......ناراحتی که شاید خیلی وقت ها دلیلشم نمی دونم...... این اولین شبی بود که با هم بودیم........پس به روی خودم نمی ارم.....اما تو دلم یه بهونه باز برای گریه می خواست......

صبح  سر کلاسیم همه میان دستنوشته های خودشون می خونن......دونه به دونه.....نوبت به ...می رسه.....میاد بالا شروع به خوندن میکنه.... .از این که بچگی کرده....... از این که قدر ندونسته...میخونه ....همش واقعیت....من فقط میدونم این کلمه ها این لغت ها براش معنی تک تک لحظه های زندگیش رو داره!!....بچه ها متنی که نوشته نقد میکنن از کلمه هاش ایراد میگیرن....اما نمی دونن!..حالش از خوندنش خراب میشه اما به روش نمیاره......

حالم  بد میشه سعی میکنم به روی خودم نیارم اولین قطره اشک .....نه!!!.... دومی.... سومی.....صدای دوستم میاد بعد این تو بخون باشه!!!......صدای استاد میاد سمیرا بیا بخون بعدش.....سعی میکنم اروم باشم....نوبت من..سکوت سنگسنی همه جا رو گرفته.....قدم هام سنگین شده نمیره سمت سکو.... اما من میبرمشون سرم پایین کاغذ میزارم جلوم.....سکوت وحشتناکیه.....همه منتظرن.....کنجکاون......حتی سرمو نمی تونم بلند کنم.....تمام قدرتم جمعی میکنم تو صدام میگم:من فعلا نمی تونم بخونم!!!......

بیربط:صمیمانه از کادر حراست تشکر میکنم......دیگه زمستون فصل بیکاری!!!....باید پاچه یکیو بگیرن دیگه!!

بیربط:فقط زیباست.... احساس میکنم خطرناک!!

بیربط:استاد در همین لحظه در همین نقطه ازتون میخوام منفی منو پاک کنین!!!

بیربط:یعنی من مرده این اکیپ دانشگامونم......فقط نمی دونم چرا هر جا میریم بیرونمون میکنن!!

نوشته شده در چهارشنبه چهارم آذر 1388ساعت 18 توسط سمیرا | |

 

خوشحالم

 فهمیدم تو تصمیمم داشتم اشتباه میکردم......تو رو اون جوری دیدم که میخواستم نه اون جور که بودی.............. فهمیدم تو هم مثل بقیه .......تو شبیه بقیه

حالا با بقیه چه فرقی میکنی؟؟؟

بیربط:دلم برای این یه ذره جا کلی تنگ شده بوداااا

بیربط:خیلی زود برگشتم.....خوشحالم

بیربط:الهام من عکسمو گذاشتم حالا نوبت بقیه اس!!!

بیربط:این عکس سه شنبه همین هفته گرفته شده سرکلاس همون استاد .....فکر نکنین محو درس دادنشم !!!نخیرmp3 player تو گوشمه اهنگشم غمگین بود!!!!

نوشته شده در چهارشنبه بیستم آبان 1388ساعت 17 توسط سمیرا | |

از یه جایی باید شروع کرد......

 میرم تا یه چیز هایی رو مثل قبل کنم.......

برام دعا کنید......

بیربط:......

نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 13 توسط سمیرا |

 

دلم دو تا چشم سیاه میخواد.....با مژهای کم پشت.....زل بزنه تو چشم هام....منم سنگینی نگاهشو به جون بخرم.....

دوست دارم سیاهی چشم هاش از سفیدی چشم هاش بیشتر باشه.....

دلم شونه های محکم میخواد.....سرم و بزارم روش....نرم باشه....

دلم دوتا دست میخواد......دو تادست بزرگ با انگشت های بلند.......رگ هاش بیرون زده باشه ...انگشت سبابم رو فشار بدم رو رگ هاش.....باهاشون بازی کنم......بعد کف دستم بزارم پشت دستش....یواشکی انگشت هامو لای انگشت هاش جا بدم و.....وقتی می خوام دست مو از دستش بکشم......انگشت هاش شو به هم گره کنه.....نزاره که برم......

دلم می خواد فقط همین!!!

بی ربط:یکی پیدا شده مثل منه!..........اون اینده مه ؟؟

بی ربط:سرکلاس تنظیم.......استاد تعریف جمعیت بی سواد رو در جهان سوم و کشور های در حال توسعه می پرسه؟......یه دانشجو از اون وسط......استاد یعنی کسایی که نتونن بچه دار بشن!!!

بی ربط:پسر بچه با سماجت دست پدرشو به سمت قفسه وسایل پیشگیری میکشونه و داد میزنه :این جا مدل هاش زیاده از این ادامس ها میخوام بابا با طعم هندوووونه!!!......

 

نوشته شده در جمعه هشتم آبان 1388ساعت 15 توسط سمیرا | |

بر من ببخش ....ان زمان که باید احساس  خود را باور میکردم  ........تردید کردم.... ایینه نبودی..... ایینه نوعی پاکی زیرکانه دارد......نمی دانم از کدر بودن من بود.....پاکیت را باور نکردم....... شیشه ای بودی....باور نداشتم هنوزهم می توان شیشه بود.....شفاف وساده..... بی ترک و بی غبار!!!

ان زمان باید باورم میشد دیگر دخترکی خالی از احساس نیستم......این شور و گرما واحساس.....همان است که سال ها فقط از دور اوازش را شنیده بودم...... همان است که در قصه ها وصفش را خوانده بودم ......... چه خوش بود از دور..........دیگر زمان ان فرا رسیده بود تا طرحی نو بزنم.....اما.....ناتوان بودم.....نابلد بودم.....شاید باید مانند اولین گام های سست زندگیم ...که مادرم دستم را به گرمی می گرفت...... کسی دستم را میگرفت.....راه رسمش را نشانم میداد..... تو.....تو باید دستم را میگرفتی......اما افسوس که من در گرفتن دستت هم ناتوان بودم..........

عادت کرده ام با عدد ها زندگی کنم.......برای امدنت عدد می خواستم .....به من عدد بده.....قسم میخورم من در انتظارت نبودم..وهمیشه بهترین اتفاقات زمانی می افتد که تو در انتظارش نیستی...... همیشه احساسم این بودفاصله هاست میان من وتو...اما نزدیک بودی تو........تویی که هیچ تصویری در ذهنم از تو نداشتم اما با امدنت همه چیز شکل گرفت....... افسوس زمانی به یقین رسیدم که دیگر.....راست میگفت زود دیر می شود.......گله ای نیست ...... روزگارمیگذرد...مثل امروز من که فردای دیروزم بود...........

بعد از ان نماز.....بعدازان بغض فرو خورده.... جوابم را به رسم همیشه از ان بالا نشین خواستم.... تو بی خبراز همه جا وهمه کس حتی من!..... ناخواسته.......در همان شب....که باز هم در انتظارت نبودم.....جوابم را دادی.......خونسرد گفتی:فراموشی همه فراموش میکنند..... بی انکه بفهمی فهمیدم....... من هم نتوانستم در شیشه وجودت اثری به جای بگذارم.......و هر انچه هم اکنون  داری ته مانده ای از احساسات گذشته است که من با ولعی وصف ناپذیرجمع میکنم....بیم ان دارم که قطره ای از ان احساس پاکت از  میان دستانم بر زمین بی افتد......سهم دیگری شود.......

 حقیقتا چه شد؟ .....بر من چه شد که این گونه براشفته ام ؟؟....نه تاب ماندن دارم نه طاقت رفتن......بر سر دخترک قصه چه امد که این گونه در تار تنهایی خود تنیده....گله من از ان بالا نشین است...... چرا؟.....چرا؟......وقتی ماندنی در کار نبود....... امدن چه مفهومی داشت؟......زمان ....همان عددها.....گفتم من با عدد ها زندگی میکنم......میگذرند ومن هنوز در اندیشه انم .....روزگار معلم سخت گیری اول ا متحان میکند وبعد درس میدهد......و این شاید قسمتی از ان قسمت انسان ها باشد......و این بود قسمت  من از قسمت قسمت شده ات بین انسان ها......

 

بیربط:استاد بود گفتم هیز مجرد قاطی بی سواد......باهاش دعوام شد امروز.........یه روزی باید انگشت تو چشمش کنم.....وای متنفرم ازش...

بیربط:تا حالا  وبلاگی نرفتم یا پستی نذاشتم که بگم نظر بدین......اما دوست دارم این پست بدونم چه جوریه؟؟.....برام مهمه خیلی!!

بیربط:۶تا لیوان اب جوش روم خالی شد......دلتون نخواد سوختم!!!!!

نوشته شده در دوشنبه چهارم آبان 1388ساعت 22 توسط سمیرا | |


Design By : Night Skin